سفارش تبلیغ
صبا

http://qalamdoon.ParsiBlog.com
این وبلاگ به کمپین *من عاشق محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) * هستم، پیوست 
لینک دوستان

روز جانباز

جامعه در قاب نگاه جانبازان جان می گیرد

 

 

ساعت 11 ظهر بود که دوباره حالش بد شد. سرفه امانش را بریده بود. مادر نگران و مضطرب اشک می ریخت.  احمد آقا در حالیکه عرق پیشانی اش را پاک می کرد با صدای بلند گفت: خانم! الان وقت اشک ریختن نیست، برو پتویی بیاور ... و دقایقی بعد "مهدی" را لای پتو پیچید و به کول گرفته و با سرعت از پله های بالا می رفت.

این پله ها هم مصیبتی عظمی بود. بیست پله گویی دویست پله شده بودند، دیگر صدای نفس های خشک و صدا دار مهدی را نمی شنید، با تکان دادن پتو، کمی او را به سمت بالا کشید و گفت: ( مهدی بابا خوبی ) ؟ اما؛  جوابی نشنید.

بالاخره به میدان رسید. مسافران زیادی که از ساختمان راه آهن خارج می شدند و با یک حرکت انگشت ، تاکسی جلوی پایشان می ایستاد ؛ اما احمد آقا با جوانش که حال رنگ صورتش کبود شده بود و برای نفس کشیدن ناخن ها را در پوست او فرو می کرد، همچنان منتظر ماشینی بود که آنها را به سمت بیمارستان ببرد.

... تقریبا این اتفاق در هفته دو بار " مهدی" تنگی نفس می گرفت و حالش بد می شد.

  وضعیت مهدی، خانواده را مجبور کرده بود که در اتاقی نزدیک محل کار احمد آقا زندگی کنند. جایی در نزدیکی میدان راه آهن، درست جنب محل فروش بیلط های قطار.

 از نظر اکرم خانم تنها عیب خانه این بود که از سطح خیابان پایین تر ساخته شده بود و باید بیست پله را تا رسیدن به سطح خیابان هر برای هر کاری بالا می رفت....   

مهدی؛ ته تغاری خانواده بود. وقتی سال آخر دبیرستان را تمام کرد با دوستانش عازم جبهه شد و چند ماهی بعد جسم ناتوان او را در بیمارستانی در مشهد پیدا کرده بودند.

در پرونده اش نوشته بودند: (طحال را خارج کردند. نخاع کشیدگی شدید پیدا کرده و ترکشی که کنار آن قرار دارد امکان خارج شدن ندارد، ریه اش پر از ترکش های ریز است و نباید هوای آلوده تنفس کرده یا دچار سرماخوردگی شود، چند تا ترکش ریز و درشت هم در صورتش جای خوش کرده که به مرور زمان عفونت کرده و خودش خارج می شود.)

بعد از چند ماه از خراسان به بیمارستان " چمران" منتقل شد، هنوز حالش خوب نشده بود که باز هم عازم جبهه شد.

در یک سالی که دوباره به جبهه های جنوب، برگشته بود چند بار خبر شهادت را و یک بارهم خبر اسارت او را برای خانواده آورده بودند! تا اینکه خبر رسید در بیمارستان "تهران کلنیک" بستری است.

بعد از سه ماه  با پای زخمی و سری مملو از ترکش های ریز به خانه برگشت، موهایش به خاطر آسیبی که به پوست سر رسیده بود می ریخت و اوضاع پایش هم چندان رضایت بخش نبود.

عقربه های ساعت بزرگ میدان راه ‌آهن ساعت 12 ظهر را نشان می داد و احمد آقا همچنان مهدی را به پشت گرفته و او را دلداری می داد...

چند نفری با تأسف، احمد آقا را نگاه می کردند و چند خانم مسن هم زیر لب با جمله ای که دل او را بیشتر به درد می آورد دعا کردند: ( خدا همه مریض ها را شفا بده).

مسافر جوان از تاکسی پیدا شد و رو به راننده گفت: این حاج آقا و مریضش را به بیمارستان برسان من با ماشین بعدی می روم و راننده با لحنی که گویی چندشش شده بود سیبیل کلفتش را به دست گرفت و گفت: ( نه حالش بد است می میرد، خر را بیار و باقالی را بار کن تازه اگر جان سالم به در ببرد حتما ماشین من را کثیف می کند تازه از کارواش آمده ام)‌

دقایقی بعد وانتی به طمع کلمه " دربست" کنار پایشان  ترمز زد و احمد و فرزندش پشت آن نشستند و ساعاتی بعد مهدی زیر دستگاه اکسیژن نفس می کشید..... دکتر رو به پرستار کرد و با حالتی حق به جانب گفت: ( می گذارند جنازه می شود بعد می آورندش بیمارستان) و اَه کشیده هم نثار این بی فکری کرد.

...... از آن روزها 29 سال می گذرد، احمد آقا و اکرم خانم در قید حیات نیستند اما مهدی هنوز چشمان باز خود را مدیون دستگاه اکسیژنی هست که دوست صمیمی و یار حمام و گلستان او شده است.

20 سال است که الهه همسرش جای بابا او را تر و خشک می کند و فرزندانش به جای مادر وقتی حالش بد می شود ، مضطرب شده و با چشمانی خیس نگاهش می کنند .

هنوز وقتی سر خیابان به دنبال ماشینی هستند که بابا را به بیمارستان برسانند، راننده ها با دیدن چهره رنگ باخته مهدی و کپسول اکسیژن ، خیلی مؤدب باشند،  عذرخواهی می کنند و یا بدون نگاه کردن به چشم فرزندان و همسر او، پا را روی ترمز گذاشته و فرار را بر قرار ترجیح می دهند.

"مصطفی" را به خاطر وضعیت پدر از سربازی معاف کرده اند او مرد خانه است از کودکی بابا او را جانشین خود اعلام کرده است! برای پدرش، بابایی می کند و هر وقت سرفه های بابا زیاد می شود با دستان کوچکش شانه های او را می مالد...

 طعنه اختر خانم همسایه ای که پسرش به سربازی رفته و مدعی است که فرزندان جانبازان، امکانات کشور را بالا کشیده اند، جان مصطفی را به آتش می کشد. او به فاطمه هم  یاد داده هیچ وقت در مدرسه نگوید که بابایشان جنانباز است !!‌ قبولی در دانشگاه می توانند مانند معافیت او از سربازی ، بالا کشیدن امکانات جامعه با امتیاز جانبازی پدرشان باشد!!

روز جانباز سال گذشته از طرف پایگاه بسیج به دیدن مهدی و همسرش آمده بودند. او از ارث پدر واحد 15 طبقه پنجم آپارتمانی را خریده بود و قرار بود که از باقی مانده میراث پدر خانوادگی به زیارت امام حسین و حضرت ابوالفضل بروند.

الهه خودش آش پشت پا پخته بود تا دیگران به زحمت نیفتند . کاسه ای آش کشید تا به در خانه سیما خانم برده و از او خداحافظی کرده و حلالیت بطلبد.... هنوز چند قدمی از خانه سیما دور نشده بود که صدای صحبت او را شنید که می گفت: ( چند روز پیش فرمانده بسیج خانه شان بود،  این خانه را بنیاد شهید برایشان خریده است و بسیج هم سفر کربلای خانوادگی هدیه داده است، به قول شوهرم اینها " بیت المال " است که به حلقومشان می ریزند! ما که راضی نیستیم ؛ می خواستند به جبهه نروند ، اجرش را باید خدا بدهد نه مردم  !)

.... امسال باز هم روز ولادت حضرت عباس (ع)  زنگ خانه الهه خانم را می زنند. او با لباس مشکی جلو در می رود، بسیجیان به دیدن الهه و فاطمه آمده اند ... روی پلاکاردی شهادت "جانباز رشید اسلام مهدی ابراهیمی" را تسلیت گفته اند.   

اختر و سیما خانم و سایر همسایه ها کنجکاو نگاه می کنند ، شاید منتظر هستند اینبار حقوق یا هدیه ای گرانبها تر به عنوان "جانباز شهید" به خانواده مهدی تعلق بگیرد...

بسیجیان قرآن می خوانند، فاتحه ای تلاوت می کنند و بعد کنار الهه خانم و فاطمه عکس یادگاری برای " گزارش دیدار با خانواده شهید و جانباز " می اندازند تا برنامه روز جانباز را انجام داده باشند.

آری!  میلاد حضرت عباس (ع) روز جانباز است. در این روز  هزاران پیامک رد و بدل می شود و ده ها نفر به آسایشگاه های  جانبازان سرکی می کشند؛ بسیجیان با دوربین عکاسی! به دیدن خانواده های جانبازان میروند و صدا و سیما هم سنگ تمام می گذارد!‌ اما در ادارات ، صف اتوبوس،  بیمارستان ها و حتی در مراکز خرید کسی به آنها فکر نکرده و کارت جانبازیشان اعتبار ندارد!

کاش می دانستیم که جانباز در یک روز مفتخر به عنوان " جانبازی" شد اما مادام عمر جانباز است و نشانه های ایثارگری او ردی بر حماسه آفرینی های تاریخ هشت سال دفاع مقدس است.

کاش می دانستیم اگر به جنوب ایران و سرزمین راهیان نور رهسپار می شویم ، تن مجروح جانبازان سرزمینی گویا تر از راهیان نور است.

 در سیمای هر کدام که نگاه می کنی می توانی مظلومیت رزمندگان را ببینی، تاول های پوست یکی نشان از حملات شیمیایی دارد، صدای گرفته و سینه مجروح دیگری داستان بخشش ماسک را به رخ دنیا طلبان می کشاند. صندلی چرخ دار آن یکی، سوت موشک و صدای خمپاره را یادآور می شود. چشمان بدون حرکت و مصنوعی دیگری، ترکش سرگردان را به یادت می آورد و همسری که مهر را بر پیشانی شوهر می گذارد تا فقط پرستار درد های او باشد، همراه همیشگی که در وقت نماز هم مهرگذار اوست ... تو همچنان فقط در بهمن به فکر سفر راهیان نوری در حالیکه منبع الهام و نور اینجا کنار توست !

عکس شهدا را قاب وبلاگ ها و سخنان آنها را پوستر کرده و بر دیوارها و کوچه هایمان را به نامشان می کنیم در حالیکه چهره دیگری از شهید زنده را از قاب چشمانمان دور کرده و هرگز پای صحبت های آنها نمی نشینیم و حتی نامشان را هم نشنیده ایم !‌

در حالیکه همه روزهای ما باید " روز جانباز " باشد چرا که او هر روز کنار ماست و با مشکلات " جانبازی" دست به گریبان است.


[ دوشنبه 93/3/12 ] [ 3:36 عصر ] [ منیره غلامی توکلی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سوگند به قلم و آنچه می نویسد «‌ن و القلم و ما یسطرون » کدامین قلم و کدامین سطرها می تواند مورد نظر پروردگار باشد!‌ پاسخ این سؤال سخت نیست اگر با کلام خدا مونس باشی آنجا که می فرماید: قلم وسیله تعلیم شماست « الذی علم بالقلم » . به صراحت می توان گفت که خدا بر دوات و قلمی سوگند می خورد که وسیله ای برای تعلیم بندگانش باشد و چه دواتی ماندگارتر و چه قلمی شیواتر از دوات و قلمی می توان یافت که سطر سطر نوشته هایش در مورد شهید و شهادت باشد؛ موجودی که در ذات مفاهیم متعالی تعلیم و تعلم نهفته است .
موضوعات وب



qalamdoon

امکانات وب


بازدید امروز: 115
بازدید دیروز: 511
کل بازدیدها: 1252026