+ سه شنبه 6 مهرماه؛ در آخرین دقایق روز خانواده قرار داریم. گاهی.. حالش؛ هیچ خوب نیست! دلش برای بیشترکی مهربانی، ذره ای صداقت، عطر دل انگیز همدلی و همزبانی و صحبت های عاشقانه.. تنگ تنگ است! زود دیر می شود؛ تا هست قدرش را بدانیم من که رفتم



+ مادرشهید مرزعه سفیدی پور: امضای همسرم را جعل کردم تا پسرم به آرزویش برسد *امام راحل، فرمان دفاع از کشور را صادر کردند، حسین با شنیدن این خبر به منزل آمد و گفت که می خواهد به جبهه برود. همسرم با این درخواست او مخالفت کرد.* عکس و متن تولیدی :)



+ درگفت وگوی با خواهر شهیدان تاجیک مطرح شد/"چشمان زیبای حسین" *برادرم،چشمان زیبایی داشت،اما تا لحظه شهادت هیچ کدام از بانوان فامیل و همسایه متوجه نشده بودند که رنگ چشمان حسین خاکستری است! او به هیچ عنوان به نامحرم به صورت مستقیم نگاه نمی کرد؛معقتد بود که چشم دروازه گناه است.



+ خواهرشیهدجاویدالاثرعلی اکبرتاجیک: *مردی در لباس سپاه خبر اسارت علی اکبر راآورد.پدرآنروزبا تلاش زیاد توانست خبری ازاو بگیرد.علی گفت که این کارهای منافقین است و نباید به این اخبار گوش بدهید،شایدازاین بدتر را هم بشنوید،اراده تان را قوی کنید خون من که ازخون دیگر همرزمانم پُر رنگ تر نیست.پدرم میگوید:انسان وقتی یک مرغ گم میکند، دنبالش میگرددوعلی اکبر در جواب می گوید:« من از یک مرغ کمترم دنبالم نگردید.*



+ خواهرشهیدجاویدالاثرعلی اکبر تاجیک: *سال 59 با آغاز جنگ تحمیلی،زمانی که تصمیم گرفت به جبهه برود،وقتی از مادر اجازه می گرفت، مادرم گفت: این راه خداست،اگر بگویم"نرو" چگونه در قیامت، جواب حضرت فاطمه (س)را بدهم؟! من به تو نمی گویم نرو اما زود به زود نامه بنویس و از حالت با خبرم کن.» شاید برایتان جالب باشد که علی آنقدر تند تند نامه می نوشت که وقتی مرخصی بود خودش نامه هایش را از پستچی تحویل می گرفت.*



+ *حتی اگر بمیرم جمجمه ام پُر از موریانه شود ریشه های گلی را به دندان می گیرم تا تو بیایی عشق را از گلدان دهانم بچینی گالیا توانگر - مجموعه شعر " زیر پوستم زنی سرباز مخفی ست*



+ *همین چند لحظه پیش، دوستی با من تماس گرفت وگفت: موضوع گزارشم،خاطره نخستین روز مدرسه خبرنگاران هست، خاطره بگو!* جانم براتون بگه که:معلم کلاس اول ما خانم"بیدگلو"بود، معلمی 40 ساله اما مهربان و خوشرو.. آن سالها عراق حسابی تهران را بمباران می کرد.درست یادم هست که هنوز زنگ تفریح اول را نزده بودند که صدای خانم " محبت پناه"مدیر مدرسه در بلندگو پیچید:(ملعما و بچه ها سریع در نمازخانه) ..



+ زرین تاج بهرامی، مادر شهید بهروز صبوری در گفتوگو با قملدون: *چندی پیش در مراسم خانواده شهدای مدافع حرم شرکت کردم. به آنها گفتم ما پیش ملت و حضرت زهرا(س) رو سفید هستیم شما پیش حضرت زینب (س) فرزندان شما مدافع ناموس اباعبدالله هستند. یکی از پسرانم زمزمه رفتن به سوریه میی کند و من راضی ام، از حضرت زینب خجالت می کشم بگویم"نه"هر چه صلاح خداست.* بانو بهرامی اصالتا زنجانی است و 31سال مادر شهید گمنام بود.



+ می گن بچه حلال زاده به داییش میره خواهرزاده من که دایی نداره ؛ نتیجه می گیرم که بداخلاقی و زشتی اش به عموش رفته :D اینکه هلو بخوری بچه خوشگل می شه شایعه است مامان این بچه نسل هلو رو از روی زمین برداشت خخخ



+ یکی از قشنگ ترین اتفاقی که می تونه یک معلم را قلبا شادمان کنه اینکه شاگردش پیداش کنه . اونم شاگردی که زمانی دختربچه ای 13 ساله بود و الان یک دانشجوی ساعی .. * دوستان پروفایل ها رو پر کنید که دوست و شاگرد و همکلاسی و استاد پیدا کنه هست :)